تبليغاتX
دانشجو

دانشجو

من / تو / او / ما / شما / ایشان

چرا نخبگان از کشور مهاجرت می کنند و بر نمی گردند؟(درد دل های یک نخبه ایرانی خارج کشور)

 

آخه آدم دردش را به کی بگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نخبگان از کشور مهاجرت می کنند و بر نمی گردند؟(درد دل های یک نخبه ایرانی خارج کشور)

یکی از کاربران عصرایران که در حال اخذ مدرک دکتری خود از یک دانشگاه خارجی است ، طی یادداشتی برایمان نوشته است:

 در خصوص خروج نخبگان از ميهن عزيزمان بايد پرسیدكه چرا كار كارشناسي در اين باره نمي شود؟ آيا تا حالا از اين عزيزان سئوال كرديد كه چرا به اين كار اقدام مي كنند؟
چرا ديار غربت و به دور از خانواده و فاميل را براي خودتان كه ايراني هستيد و احساسات شرقي را در خونتان داريد و دوري از عزيزان بسيار كار مشكلي براي يك ايراني است باز به اين كار اقدام مي كنيد؟

من بسيار پاي صحبت اين عزيزان نشسته ام و تا حدودي خودم هم به سمت روشي كه آنها رفته اند دارم سوق داده مي شوم! (البته من اصلا خودم را به عنوان نخبه قبول ندارم و
ادعائي در اين زمينه هم ندارم).

پس از ساليان سال تحصيل در ايران و گرفتن مدرك كارشناسي ارشد ، بالاخره با هزينه شخصي به ديار غربت براي گرفتن مدرك دكتري آمديم و حال كه در حال تمام كردن و نوشتن پايان نامه هستيم (به اتفاق همسرم) تازه به اين موضوع كه به ايران برگرديم و به كشورمان خدمت كنيم فكر مي كنيم .

 متاسفانه با مراجعه به دانشگاههاي داخل پس از  كلي دوندگي و با ارائه مقالاتي كه در مجلات معتبر خارجي و كنفرانس هاي بين اللملي داده بوديم در يكسري موارد كه گفتند ما اصلا نيازي نداريم! ويكسري از دانشگاههائي كه مي شود در آنها تحقيق نمود هم گفتند آقاي دكتر!(هنوز كه مدرك نگرفتيم به ما مي گفتند!) ارزش كاري و علمي شما قابل
تقدير است اما متاسفانه رديف استخدامي نداريم و انشاءالله در اسرع وقت با شما در صورت هر گونه خبري تماس ميگيريم!

و يك سري هم اعلام نمودند كه با توجه به ضوابط دانشگاهي ما منتظريم تا فارغ التحصيلي از دانشگاههاي سطح بالای دنيا مانند آمريكا درخواست بدهد و جملاتي كه در مفهوم كلي "نه" بود معني شان اما محترمانه! و اسم دانشگاه را به ماحصل كار يك دانشجو و فعاليتهاي علمي او ترجيح مي دهند.

حال بنده و بقيه عزيزاني كه وداع وطن كردند عليرغم اينكه ميهن پرست هستيم و خواهان زندگي در كنار خانواده خود و در حالي كه با سرمايه اين مملكت به بار نشستيم مجبوريم در
ديار غربت و براي ديگران كار كنيم كه شايان ذكر است براي مورد بنده و همسرم دانشگاههائي براي ادامه تحصيل ما در مقطع فوق دكتري يا همكاري به عنوان عضو هيات علمي اعلام آمادگي كردند كه رنكينگ علمي آنها از تمام دانشگاههائي كه جواب رد به ما دادند بسيار بسيار بالاتر است.

حال جواب اين سئوال كه چرا در زمينه خروج فارغ اتحصيلان ايران رتبه اول را دارد ؟ فقط مي توان بگويم خيلي از اين عزيزان بالاجبار و نخواسته مجبور به ترك وطن ميشوند چرا كه هيچ جائي براي كارهاي تحقيقاتي خود و امرار معاش زندگي خود در ايران برعكس كشورهاي ديگر پيدا نمي كنند و ...براستي مگر وزارت علوم اينقدر اشباع شده است كه ديگر جائي براي استخدام نسل جديد نيست كه با نيروي جواني خود بتوانند اين چرخ دانشگاه را بچرخانند و واقعا چرا بايد عضويت هيئت علمي در دانشگاههاي خوب ايران را جوانان لايق كشور در خواب يا در كشورهاي ديگر بينند؟ و اگر اينقدر اشباع شده است پس بازده و نتيجه علمي و دستاوردهاي اين عزيزان چرا به گونه اي نيست كه حداقل در بين دانشگاههاي خاورميانه دانشگاههاي ما حرفي براي گفتن و اثبات داشته باشند.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:5  توسط میم .دانش پور   | 

روزگاری شغالها نیز مانند دیگر حیوانات اهلی در شهرها روزگار به سر می بردند

 

می گویند روزگاری شغالها نیز مانند دیگر حیوانات اهلی در شهرها روزگار به سر می بردند و از پس مانده غذاهای مردم تغذیه می نمودند، تا اینکه رفته رفته راه خیانت را پیش گرفته و بجان مرغ ها و خروسهای ولی نعمتهای خود افتادند ،

 چون مردم مهربان و حیوان نواز خیانت این موجودات موزی و حق نشناس را دیدند بر آنها یورش برده و از شهرو دیار اخراجشان نمودند .
از آن زمان تا کنون هر شب به پشت دیوارهای شهرها آمده و زوزه های گوش خراش و کودک ترسانشان را سر می دهند و به خیال خود بر مردم شهر اخطار می دهند که اگر دروازه های شهر را بر روی ما نگشایید و با طبق های مرغ و خروس بریان از ما استقبال نکنید ، آن کنیم که هیچ گرگی با گله گوسفندان نکرده باشد و نسل هر چه مرغ و خروس است از روی زمین برداریم ،!

غافل از آنکه جوانمردانی پولادین بازو باعزم آهنین  در پشت دروازه های شهر تبر در دست در کمین نمک نشناسها و خائنان مرغ و خروس دزد ایستاده اند ،

 گویا آنها نیز خود این را می دانند و فقط برای آنکه به خود بباورانند که هنوز نفس می کشند از سر استیصال زوزه کشان فریاد وا قربتا سر می دهند و این داستان افراد خائنی است که در شبکه های ماهواره ای برعلیه ایران و ایرانیان به نام ایران و ایرانی زوزه کشان در خدمت اهداف بیگانگان هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:49  توسط میم .دانش پور   | 

از کتاب "سفرنامه گردباد/ قرن طوفان تباهی /قرن باران سیاهی /خنده های اشتباهی

 

از دوران دبستان با دیدن و خواندن شعر زیبای باز باران با ترانه ....به ادبیات علاقه و گرایش پیدا کردم

در دوران دبیرستان با مطالعه اشعار سخن سرایان گذشته و معاصر علاقه ام روز افزون شد

در ادامه با  مطالعه اشعار معنایی فلسفی اجتماعی عرفانی وسیاسی  رشد پیدا کردم

هنوزم که هنوزه از خواندن اشعار ناب لذت میبرم 

به عنوان نمونه به شعر زیبای زیر که ازکتاب "سفرنامه گردباد انتخاب شده توجه بفرمایید

 پشت سر قرنی که طی شد
پیش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمی چیست
زندگی یا مرگ تازه

قرن طوفان تباهی
قرن باران سیاهی
گریه های از ته دل
خنده های اشتباهی

قرن غم های حقیقی
دلخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقی
صنعت تابوت سازی

قرن تخریب تفاهم
انفجار آشنایی
قرن مریم های ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:18  توسط میم .دانش پور   | 

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه / هرکسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه

 

شعر زیبای زیر را بخونید و توجه کنید روی مفهوم  اون دو مصرع آخر

خوب دقت کنید   متوجه مسئولیت یک انسان آگاه و بیدار میشوید که توی این بازی از قبل طراحی شده بازیگردانان پشت صحنه چقدر مشکله که من و تو بتوانیم نقش واقعی خودمان  را بازی کنیم

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه
هرکسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه یکی دو تا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدند
روبروی هم یه عمره ما رو دارند بازی میدن

اونا که اول بازی توی خونه تو و من
پیش پای اسب دشمن اون همه سرباز رو چیدن

ببین امروز هم تو بازی میون شاه و وزیرند
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرند

تاج و تخت شاه دیروز در قلعه شون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج رو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اون که ما رو بازی می ده اونه که مهره رو چیده
اون که نه شاهه نه سرباز نه سیاهه نه سفیده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:37  توسط میم .دانش پور   | 

فقط از فهمیدن تو می ترسند

 

اگر مثل گاو گنده باشی میدوشنت

اگر مثل خر قوی باشی بارت می کنند

اگر مثل اسب دونده باشی سوارت می شوند ....

فقط از فهمیدن تو می ترسند
                                        دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:41  توسط میم .دانش پور   | 

بحث من (23) بیست وسه ساله با تو (50) پنجاه ساله

 

من :  راه  شما اشتباهه و مقصرید !!! بدتر از همه اینکه نمیگذارید ما ایده هامون را پیاده کنیم

تو :  شاید راه شما اشتباه باشه و این شما باشید که نمیگذارید کار ما شکل بگیرد و  به خوبی  به انجام برسد

من :  بهترین دلیل بر اشتباه و نقص افکار شما این است که نه تنها نتیجه خوبی نگرفته اید بلکه باعث عقب افتادگی نیز شده اید

تو  :  اشتباه میکنید ما نه تنها نتیجه گرفته ایم بلکه موجب پیشرفت نیز شده ایم بهترین دلیلش مقایسه آماری تحولات و پیشرفت های گذشته و حال است

من :  باید نتایج بهتر و پیشرفتی با سرعت بیشتری داشته باشیم

تو  :  جانا سخن از زبان ما میگویی !!! بله ماهم عقیده مان این است که باید نتیجه بهتر و سرعت بیشتری داشته باشیم  پس با این سخنت غیر مستقیم پذیرفته ای که  به نتایجی دست یافته ایم و پیشرفتی داشته ایم اما ...

من  :  اما شما باید قبول کنید که اکثریت جامعه دیگر  پذیرای افکار شما نیست و راه شما را قبول نداره و میخواهد راه خودش را طی کند 

تو  :  از کجا مطمئن هستی که افکارت افکار اکثریت جامعه است

من : شما نمیگذارید 

تو  :  منظورت این است که اقلیت افسار اکثریت را به دست گرفته اگر این چنین است چرا این اکثریتی که میگویی خودش را نه تنها در قالب افکار شما نشان نمیدهد بلکه در قالب افکار ما اظهار وجود میکند

من  : آخه شما اقلیتی مسلح و ما اکثریتی دست خالی و بدون سلاح هستیم

تو  :  ما هم زمان رژیم سلطنتی پهلوی در مقابل اقلیتی تا چنگ و دندان مسلح قرار داشتیم اما  اکثریتی با منطق و مسلح به ایمان ... اگر مطمئن هستید اکثریت با شما ست بفرمایید ثابت کنید

من :  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:3  توسط میم .دانش پور   | 

نگاهي به دلايل مختلف مخالفان دفن شهدا در دانشگاه

 

                          نگاهي به دلايل مختلف مخالفان دفن شهدا در دانشگاه‌

  حق  یا غیر حق .... قضاوت با شماست ... اما  همین مطلب موجب شد این وبلاگ را راه اندازی کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:41  توسط میم .دانش پور   |